برگردان اشعار زبان و ادبيات فارسي(1و2) چهارم دبیرستان
3 – برای بیان درد اشتیاق خود شنونده ای می خواهم که درد دوری از حق را درک کرده باشد و دلش از این جدایی سوخته باشد.
4- هر کسی که از اصل و اساس خود دور شده باشد سرانجام به اصل خود برمی گردد.
5 – من ناله ی عشق به حق را برای همه سر داده ام و در این راه با آنها که سیرشان به ســوی خدا کند است و کسانی که از سیر به سوی حق شادمان هستند همراه شده ام.
6 – هرکس در حد فهم خود با من یار و همراه شد اما حقیقت وضع و حال مرا درک نکرد.
7 – رازهایم در ناله هایم پنهان است اما چشم و گوش ظاهــــــــــری نمی تواند راز این ناله ها را دریابد.
8 – همان گونه که جسم و روح از هم پنهان نیستند و از هم آگاهی دارند اما به هیـــــــــچ چشمی توانایی دیدن روح و جان داده نشده است.
9 – صدای ناله ی نی چون آتش است باد نیست. الهی هرکه این ناله ی عاشـــــــــــقانه را ندارد وعاشق نیست نابود شود.
10 – چیزی که نی را به ناله وامی دارد و در می جوشش به وجود می آورد عشـــــــــــق است.
11 – نی همدم هر عاشق دوری کشیده ای است و نغمه هایش راز عاشق را فاش می کند و پرده را از مقابل جویای معرفت برمی دارد تا حقیقت را ببیند.
12 – نی هم زهر و هم پادزهر است یعنی بسته به ظرفیت افراد می تواند درمان بخش یا دردآور باشد.
13 – نی داستان راه خونین عشق را می گوید و داستان پر از رنج عاشقانی چون مجنون را بیان می کند.
14 – هیچ کس جز عاشق و عارف نمی تواند حقیقت و رمز و راز عشق را دریابد همان گونه که فقط گوش وسیله ی مناسبی برای فهم سخنان زبان است.
15 – ما عاشقان عمری را در غم و اندوه به سر می بریم و روز ها را با سوز دل به پایــــــــــان می رسانیم.
16 – روز ها اگر گذشتند بگو بگذرند باکی نداریم ای معشوقی که هیچ کس مثل تو پاک نیــــست تو بمان.
17 – فقط ماهی دریای حق (عاشق – عارف ) از غوطه خوردن در آب عشق و معرفت ســـــــیر نمی شود و هر کس عاشق نباشد از عشق ملول و خسته می گردد.
18 – کسی که عاشق و عارف نباشد از حال و وضع عارف به خدا رسیده بی خبر است. پس باید کم تر سخن گفت. پایان.
مناجات:
1 – خدایا تو را یاد می کنم زیرا تو پاک و منزه و پروردگاری و جز در راهی که تو راهنماییم کنی نمی روم.
2 – فقط پیشگاه تو را جستجو می کنم و تنها به دنبال فضل و بخشش تو هستم و فقط تو را به یگانگی می ستایم زیرا شایسته اش هستی.
3 - تو دانا و بزرگ و بخشنده و مهربانی. تو مظهر فضل و دانش و شایسته ی ستایش هستی.
4 – تو را نمی توان توصیف کرد چون در فهم بشر جای نمی گیری . کسی را نمی توان شبیه تو دانست زیرا در توهم انسان نیز نمی گنجی.
5 – سراسر وجود تو عزت و شکوه و دانش و اطمینان و روشنایی و شادی و بخشش و پاداش است.
6– تو ازهمه ی امور پنهان آگاهی داری و همه ی عیب و نقص های ما را می پوشانی و همه ی کم و زیاد شدن ها به دست توست .
7 – تمام وجود سنایی تو را به یگانگی می ستاید امید است که برای سنایی از آتش جهنم رهایی باشد.
کاوه ی دادخواه :
1 – وقتی که جمشید نسبت به خداوند غرور ورزید شکست خورد و روزگارش تغییر کرد.
2 – آن گوینده ی هوشمند چه سخن جالبی گفت : حتی اگر شاه شدی بیشتر در عـــبادت و اطاعت خدا تلاش کن.
3 – هر کس نسبت به خداونـــــد کفران و ناسپاسی کند از هر طرف بیم و ترس به وجـــودش راه می یابد.
4 – روزگار جمشید سخت و بد شد و لطف مخصوص خداوند نسبت به او کم شد.
5 – رسم دانایان از میان رفت و دارندگان تفکرات باطل به شهرت رسیدند.
6 – هنر بی ارزش و جادوگری ارزشمند گردید. راستی و درستی پنهان شد وستم و آســــــــــــیب آشکار گردید.
7 – ستمگران در ارتکاب کارهای بد تسلط و قدرت یافتند و از خوبی جز به شکل پنهانی سخـــنی گفته نمی شد.
8 – ضحاک جز بدآموزی و کشتار و غارتگری و سوزاندن اموال مردم کاری انجام نمی داد.
9 – در همان زمان ناگهان از درگاه پادشاه ( ضحاک ) خروش مرد عدالت طلب ( کاوه ) بلند شد.
10 – شخص ستم دیده ( کاوه ) را به نزد ضحاک فراخواندند و او را در کنار اشخاص مشــــهور نشاندند.
11 – ضحاک با ناراحتی و خشم به کاوه گفت : بگو که چه کسی به تو ستم کرده است؟
12 – کاوه فریاد کشید و در حالی که با دست به سر خود می زد گفت: ای شاه خود تو به من ستم کردی. من کاوه ی عدالت طلب هستم.
13 – مرد آهنگر بی ضرری هستم که از جانب شاه هر لحظه بر سر من ظلم و ستمی می آید.
14 – تو چه شاه باشی و چه اژدها پیکر در این مورد باید قضاوت کنی.
15 – اگر همه ی جهان محدوده ی حکومت توست چرا ما باید این اندازه رنج و سختی را تحمل کنیم.
16 - تو باید در این اقدام ظالمانه به من حساب پس بدهی تا مردم جهان شگفت زده شوند.
17 – شاید با حساب پس دادن تو مشخص شود که چگونه باز هم نوبت کشته شدن به فرزند من رسید.
18 – مگر در هرجا باید مغز سر فرزندان مرا به ماران تو خوراند؟!
19 – وقتی که کاوه همه ی استشهادنامه ی ضحاک را فوراً در نزد بزرگان آن کشور خواند،
20 – فریاد کشید که ای حمایت کنندگان ضحاک شیطان صفت که ترس از خدای جهان را رها کردید،
21 – همه ی شما با این کارها به سوی جهنم در حرکتید و به سخنان ضحاک علاقه مند شده اید.
22 – من این استشهاد نامه را گواهی نمی کنم و هرگز از پادشاه نمی ترسم.
23 – فریاد کشید و در حالی که از خشم می لرزید، از جا بلند شد و استشهادنامه را پاره کرد و زیر پا انداخت.
24 – کاوه در حالی که فرزند عزیزش با او بود از ایوان فریادکنان خارج شد و به خیابان رفت.
25 – وقتی که کاوه از نزد شاه بیرون آمد ، مردم بازار دور او جمع شدند.
26 – فریاد می کشید و عدالت خواهی می کرد و همه ی مردم را به عدالت خــــــــواهی دعوت می کرد.
27 – از همان چرمی که آهنگرها به وقت ضربه زدن با پتک، روی پایشان را با آن می پوشانند،
28 – کاوه همان را بر روی نیزه آویخت و در همان زمان سروصدای مردم بلند شد.
29 – کاوه در حالی که نیزه( پرچم ) در دستش بود فریادکنان می رفت و می گفت ای ناموران خداپرست!
30 – کسی که آرزوی پیوستن به فریدون را دارد، باید از اطاعت ضحاک خودداری کند.
31 – برخیزید و قیام کنید زیرا این شاه شیطان صفت است و قلباً دشمن خداست.
32 – با آن چرم کم ارزش ناشایست ، دوست و دشمن از هم شناخته شدند.
33 – مرد پهلوان ،کاوه، پیشاپیش مردم می رفت و سپاهی نه چندان کوچک اطراف او جمع شدند.
34 – او می دانست که فریدون کجاست بنابراین مستقیماً به طرف فریدون حرکت کرد.
35 – بر روی بام ها و در و دیوار شهر تعدادی از مردم که چیزی از جنگ می دانستند ، مستقر بودند.
36 – از روی دیوارها خشت( آجر / نیزه ی کوچک ) و از روی بام ها سنگ و در خیابان شمشیر و تیر خدنگ،
37 – مثل باران که از ابر سیاه ببارد،می بارید و کسی جای امنی برای ماندن نداشت.
38 – جوانان شهر نیز مثل پیرانی که جنگ آزموده بودند،
39 – به سوی لشکر فریدون رفتند و از نیرنگ و فریب ضحاک خارج شدند.
گذر سیاوش از آتش :
1 – روحانی مشاور در امور سلطنت به شاه ایران ، کاووس ، چنین گفت که مشکل پادشاه پنهان نمی ماند.
2 – اگر می خواهی حقیقت آشکار شود، باید به آزمایش و امتحان (سیاوش یا سودابه) بپردازی.
3 – زیرا اگرچه فرزند،سیاوش، عزیز است،بدگمانی نسبت به او شاه را آزرده خواهدکرد.
4 – از طرف دیگر دل شاه از جانب دختر شاه هاماوران،سودابه،نیز پر از بدگمانی است.
5 – حال که هرکدام از این ها بدین گونه خویش را بیگناه می دانند، گذشتن یکی از ایشان از آتش لازم است.
6 – رسم روزگار و تقدیر و سرنوشت این است که آتش به بی گناهان آسیب نمی رساند.
7 – کاووس، سودابه را نزد خود فراخواند و او را با سیاوش رو به رو کرد.
8 – در پایان گفت دل و جان من از جانب هردو شما ایمن و مطمئن نمی شود. ( به بی گناهی هیچ یک از شما دو نفر اطمینان پیدا نکرده ام.)
9 – شاید آتش سوزان حقیقت را روشن و مشخص سازد و گناهکار را فوراً رسوا کند.
10 – سودابه چنین پاسخ داد که من در سخنان خود حقیقت را بیان می کنم.
11 – سیاوش را باید اصلاح و تنبیه کرد که این کار بد را انجام داد و خواستار زشتی و گناه شد.
12 – شاه ایران،کاووس، به پسر جوان خود،سیاوش، گفت:«نظرت در این باره چیست؟»
13 – سیاوش گفت ای پادشاه با شنیدن این تهمت عبور از جهنم نیز برایم آســـــــــــــان شده است.(تهمت بسیار بزرگ و زشتی است.)
14- اگر کوهی از آتش نیز باشد از آن عبور می کنم. اگر قرار بر عبور از میان آتش باشد برایم آسان است.
15- تمام وجود کاووس نسبت به فرزند خود سیاوش و همسر خود سودابه ی خجسته پر از بدگمانی و تردید شد.
16- اگر از بین این دو نفر یکی گناهکار باشد پس از آن دیگر هیچ کس مرا پادشاه نمی نامد.
17- وقتی که فرزند و زن به منزله ی خون و مغز ( از وجود من ) هستند هر کدام که گناهکار باشند دیگر بدتر از این برای کسی پیش نمی آید.
18- بهتر است که این کردار بد را ترک کنم و مشکل دل آزار خود را چاره کنم.
19- آن فرمانده ی خوش سخن چه سخن زیبایی گفت که با تردید و بدگمانی حکومت مکن.
20- کاووس به رئیس کاروان دستور داد که از دشت صد کاروان شتر بیاورد.
21- شترها به حمل هیزم مشغول شدند و تمام مردم ایران به تماشا رفتند.
22- کاووس با صد کاروان شتر درشت اندام سرخ مو هیزم می آورد.
23- در دشت هیزم بسیاری گذاشتند و مردم ایران برای تماشا همگی به دشت آمدند.
24- فضای خالی بین دو کوه هیزم به اندازه ای بود که چهار نفر سوار به سختی می توانستند از آن عبور کنند.
25- در زمان کاووس راه و رسم شاهان در تشخیص خطاکار از درست کار این گونه بود زیرا به اعتقاد آنان آتش پاک و مقدس بود و هرگز انسان های پاک را نمی سوزاند.
26- پس از آن کاووس به روحانی زرتشتی گفت که بر روی پوب ها نفت سیاه بریزند.
27- دویست مرد آتش افروز آمدند آتش را باد زدند و انگار روز مثل شب تاریک شد.
28- با اولین دمیدن در آتش فضا از دود تیره شد و شعله ی آتش فورا پس از دود ظاهر شد.
29- زمین از آسمان روشنتر شد همه ی مردم از غم و اندوه فریاد می کشیدند و آتــــــش زبانه می کشید.
30- همه ی مردم غمگین و متأ ثّر شدند و با دیدن چهره ی خندان سیاوش گریستند.
31- سیاوش در حالی که کلاهخود طلا بر سر گذاشته بود پیش پدر آمد.
32- هشیار بود و به نشانه ی کفن، لباس سفید پوشیده بودو لبی خندان و دلی امیدوار داشت.
33- بر اسب عربی سیاه رنگی سوار بود و خاک نعل اسبش به آسمان می رفت. ( سریع حرکت می کرد.)
34- مطابق آیین مرگ و کفن و دفن کافور بر خود پاشیده بود.
35- وقتی که سیاوش نزد کاووس برگشت از اسب پیاده شد و به کاووس تعظیم کرد.
36- چهره ی کاووس را پر از شرم دید و مشاهده کرد که (برخلاف معمول) شاه با پسر به نرمی سخن می گوید.
37- سیاوش به کاووس گفت غم مخور زیرا سرنوشت این گونه است.
38- من وجودی شرمنده و یا ارزشمند دارم و اگر بی گناه باشم آزاد و رها خواهم شد.
39- اما اگر در این مورد گناهکار هستم خداوند مرا زنده نگه ندارد.
40- با نیروی خداوند نیکی بخش از این کوه آتش آسیبی نمی بینم.
41- فریادی از مردم شهر و دشت بلند شد و نصیب مردم از آن کار غم و اندوه شد.
42- سیاوش اسب سیاه را به سرعت تازاند. غمگین نشد و مهیای جنگ با آتش گردید.
43- آتش از هر طرف شعله می کشید و آنقدر زیاد بود که هیچ کس اثری از سیاوش ندید.
44- مردم دشت با چشمهای گریان انتظارمی کشیدند که تا سیاوش چه وقت ازآتش بیرون می آید.
45- وقتی که مردم او را دیدند فریاد شادمانیشان بلند شدو گفتند که ولیعهد از آتش بیرون آمد.
46- حتی اسب و لباس سیاوش چنان سالم بود که انگار در سبزه زار بوده است.
47- وقتی که عفو و لطف خداوند پاک شامل حال کسی شودآب و آتش برای او یکسان خواهـــــد شد. ( از آب و آتش آسیب نمی بیند.)
48- وقتی سیاوش از آن کوه آتشین به سلامت به دشت رفت فریاد شادی مردم بلند شد.
49- سوارکاران لشکر ایران به هیجان آمدند.(شاد شدند و از شادی اسب دواندند.) و همه ی مردم پیش پایش پول(صدقه) ریختند.
50- جشنی بزرگ در میان بزرگ و کوچک ملت ایران برپا بود.
51- هر کس به دیگری مژده می داد که خداوند عادل سیاوش بی گناه را مورد لطف و بخشش قرار داد.
52- سودابه( بر عكس ديگران ) از خشم و اندوه اشك مي ريخت وموهاي سرش را مي كند و صورتش را مي خراشيد.
53- وقتي سياوش پاك در حالي كه هيچ اثري ازدود و آتش و گرد و غبار بر او نبود نزد پدر خود رفت.
54- كاووس شاه از اسب پياده شد و همه ي سپاهيانش نيز به تبعيت از او از اسب پياده شدند.
55- سياوش را تنگ در آغوش خود فشرد و از كردار بد خود شروع به عذر خواهي كرد.
دريای كرانه ناپديد
1- عشق او دوباره مرا به بند كشيد و گرفتار كرد و تلأش فراوان من (براي رهايي از عشـــق ) سودمند نشد.
2- عشق مانند دريايي بي كران است اي انسان عاقل با عقل حسابگر در اين دريای عشــــــــق نمي توان شنا كرد و به ساحل رسيد.
3- اكر مي خواهي در عشق به نهايت برسي، بسياري از امور ناپسند را بايد به ناچار بپسندی.
4- بايد زشتي را ببيني و آن را زيبا به حساب آوري و تلخي ها را به شيريني تحمل كني و شيرين بينگاري.
5-من در عشق سركشي كردم و نمي دانستم كه هرچه بيشتر سركشي كنم كمند عشق در گردنم محكم تر مي شود و عاشق تر مي شوم.
مناظره ى خسرو با فرهاد :
1- اولين بار خسرو به فرهاد گفت ساكن كجا هستي؟ جواب داد از ساكنان سرزمين عشق هستم.
2- خسرو گفت: شغل مردم آن سرزمين چيست؟ گفت غم مي خرند و در مقابل جان مي دهند. (غم عشق را به جان مي خرند.)
3- خسرو گفت: جان فروشي كار مؤدّبانه اي نيست. فرهاد : اين چنين كاري از عاشقان عجيب نيست.
4- خسرو: آيا قلباً عاشق شيرين شده اي؟ فرهاد : تو از دل حرف مي زني ولي من با تمام جانم عاشق او هستم.
5- خسرو : عشق شيرين براي تو چگونه است؟ فرهاد : از جان عزيزم ارزشمندتر است.
6- خسرو : آيا او را كه چون مهتاب زيباست هر شب مي بيني؟ فرهاد : اگر بخوابم در رؤيــا مي بينمش اما دور از او خواب و آرام ندارم.
7- خسرو : عشق او را كي رها مي كني؟ فرهاد : وقتي كه مرده باشم.
8- خسرو : اگر خرامان (با ناز) در خانه ی شيرين بروی چه مي كني؟ فرهاد : سرم را زير پايش مي گذارم.
9- خسرو:اگر چشم تو را زخمي كند جه مي كني؟ فرهاد:چشم ديگرم را نيز زير پايش مي گذارم.
10- خسرو : اگر كسي شيرين را تصاحب كند چه مي كني؟فرهاد: اگر چون سنگ نيز سخت باشد، با آهن(تيشه ی آهني) او را درهم خواهم كوفت.
11- خسرو : اگر راهي به وصال شيرين پيدا نكني چه مي كني؟ فرهاد : ديدن او كه چون ماه زيباست از دور نيز شايسته است.
12- خسرو : دوري از ماه شايسته نيست. فرهاد : عاشق ديوانه اگر از ماه دور باشد بهتر است.
13- خسرو :اگر شيرين همه ی دارايي تو را تقاضا كند چه مي كني؟ فرهاد : با ناله و زاري از خدا مي خواهم كه شيرين چنين تقاضايي كند.
14- خسرو : اگر شيرين با هديه گرفتن سر تو راضي شود چه مي كني؟ فرهاد : فوراً سر و جانم را فدايش مي كنم.
15- خسرو:عشق ودوستي شيرين را رها كن. فرهاد:چنين كاري از عاشقان و دوستان برنمي آيد.
16- خسرو : با رها كردن عشق آرامش پيدا كن اين كار (عشق تو) كاري نسنجيده است. فرهاد :آرامش و آسايش بر من حرام است.
17-خسرو : برو و در اين درد عشق شكيبايي پيشه كن. فرهاد : بدون جان( معشوق ) چگونه مي توانم شكيبايي كنم؟ ( نمي توانم بدون معشوق شكيبا باشم. )
18-خسرو : هيچ كس در نتيجه ي صبر و شكيبايي شرمنده نمي شود. فرهاد : دل مي تواند شكيبا باشد حال آن كه من دل خود را از دست داده ام.
19-خسرو : به خاطر اين عشق حال و وضعت بسيار خراب و نامناسب است.فرهاد : هيچ كاري از عاشقي بهتر نيست.
20-خسرو : تو بيهوده جانت را به خطر نينداز .بسياري از افراد خواهان شيرين هستند. فرهاد : جان و دل بدون دوست ( شيرين ) دشمن من هستند.
21-خسرو : عشق شيرين را از دلت دور كن. فرهاد : در آن صورت بدون شيرين كه چون جان برايم عزيز است نمي توانم زندگي كنم.
22- خسرو : شيرين متعلق به من شد.(همسرم شد.) ديگر از او ياد مكن. فرهاد : من بيچاره نمي توانم از او ياد نكنم. ( از او ياد مي كنم. )
23- خسرو : اگر من به شيرين نگاهي كنم تو چه مي كني؟فرهاد : با آه سوزناكي دنيا را به آتش مي كشم. ( نفرينت مي كنم. )
24-وقتي كه خسرو در پاسخ دادنهاي محكم فرهاد ناتوان شد بيشتر پرسيدن را به صلاح خود ندانست.
25- به دوستان خود گفت از بين تمام انسان ها كسي را به اين حاضر جوابي و بديهه گويي نديدم.
نفحات صبح :
1-امشب آفتاب تصميم ندارد كه طلوع كند.چه افكاري كه از سرم گذشت اماخواب به چشمم نيامد.
2- اي صبح چرا ديرآمدي كه جانم به لب رسيد تو با ديرآمدنت گناه كردي و اذان گويان نيز ثوابي نكردند.
3- مگر خروس صدايش گرفته است كه يك بار نيز نتوانست بخواند؟ همه ی بلبل ها مردند و جز كلاغي باقي نماند.روشني ها از بين رفتند
و جز تاريكي شب چيزي نمانده است.
4- آيا مي داني چرا دميدن صبح را دوست دارم؟ زيرا شبيه چهره ي بي نقاب معشوق من است.
5- از خدا مي خواهم كه در پای معشوق فدا شوم زيرا در آب مردن (مردن در وصال)بهتر از تشنه مردن (مرگ دور ازمعشوق) است.
6- دل من توان آن را ندارد كه با غم معشوق مقابله كند.همان طور كه مگس توان شكست دادن عقاب را ندارد.
7 - من آن قدر گناهكار نيستم كه براي مجازات مرا به دشمن بسپاري. دوست من! اگر مي خواهي مجازاتم كني خودت مجازاتم كن.
8- اي دوست! اگر دل سخت تو با اشك فراوان سعدی نرم نشود، عجــــيب اســــت زيرا با ایـــــن اشك سيل آسا آسياب نيز مي تواند
بچرخد.
اكسير عشق :
1- از در داخل شدي و من بي اختيار شدم انگار با آ مدن تو كاملاً اختيارم را از دست داده ام و به جهان ديگري رفته ام.
2- منتطر بودم تا اين كه چه كسي از معشوق خبري برايم مي أورد، ناگاه خود معشوق وارد شد و من بيهوش شدم.
3- با خود گفتم معشوق راببينم شايد درد آرزومندي ام آرام شود اما با ديدن او اشتياقم بيشتر شد.
4- من مثل شبنم درمقابل آفتاب وجودمعشوق افتاده بودم عشقش به جانم تابيد ومن والامقام شدم.
5- گرچه گاهي با پا ومدتي با سر(با اشتياق فراوان) به سوي معشوق رفتم، رفتن به نزد معشوق برايم ممكن نشد.
6- براي اين كه راه رفتن او را خوب تماشا كنم و سخن گفتنش را خوب بشنوم همه ی وجود من گوش و جشم شد. ( درديدن و شنيدن بسيار دقيق شدم.)
7- من كه اولين بار با ديدن او بينا و بصير شدم نمي توانم نگاهش نكنم.
8- اي معشوق! اگر دور از تو يك روز و يك لحطه آسوده و آرام زندگي كرده باشم، نسبت به تو وفادار نبودم.
9- معشوق توجهي به صيد من نداشت من خودم اسير نگاه همچون كمند او شدم.
10- به من مي گويند اي سعدی! چه كسي چهره ی سرخ تو را زرد كرد.(تو را ضعيف و ناتوان و عاشق كرد.)عشق همچون كيميا با وجود
بي ارزش غيرعاشق من درآميخت ومن به كمال رسيدم.
دولت يار :
1- روزها و شب هاي دوري و جدايي از معشوق به پا يان رسيد. تفأل زدم و اوضاع و احوال سامان يافت.
2- أن همه ناز و خوشگذراني ياييز سرانجام با آمدن باد بهار تمام شد.
3- خدا را شكر مي كنم كه با شكفتن گل سرخ و فرارسيدن بهار غرور و شكوه بي جاي باد سرد دي ماه و خار و خاشاك تمام شد.
4- به اميدواري كه همچون صبح در پرده ی غيب پنهان بود بگو بيرون بيا كه شب تاريك هجران تمام شد.
5- پریشانی شب های طولانی دوری و غم و اندوه دل در پناه گیسوی معشوق تمام شد.
6- به دلیل بد عهدی و پیمان شکنی روزگار با این که دولت تو روی نموده هنوز باور ندارم که داستان طولانی غم و اندوه ما تمام شده باشد.
7- ای ساقی لطف کردی عمرت طولانی باشد و جامت لبریز زیرا با چاره اندیشی تو آشفتگی و خمار آلودگی ما از بین رفت.
8- اگرچه باز هم هیچ کس حافظ را به حساب نیاورده است و برایش ارزشی قایل نشده است باز خدا را شکر می کنم که آن رنج بی اندازه به پایان رسید.
راه بی نهایت :
1- از آن دوست دل نواز خود سپاسی همراه با شکوه دارم. اگر ظرافت های عاشقی را می دانی این ماجرا را گوش کن.
2- خدمتی که کردم هیچ مزد و سپاسی در پی نداشت. خدایا هیچ کس ســـــــــرور بی تــوجه نداشته باشد.
3- هیچ کس به دوستان خدا توجهی نمی کند. انگار آنان که دوستان حقیقی خدا را می شناختند از این سرزمین رفته اند.
4- ای دل من! شیفته ی زلف همچون کمند معشوق مشو زیرا در پیشگاه معشوق سرهای عاشقان را بدون ارتکاب هیچ جرمی بریده می بینی.
5- ای معشوق! چشم تو با ناز و غمزه ما را کشت و تو این کارش را می پسندی. عزیز من! حمایت از قاتل ( چشم خون ریز معشوق) شایسته نیست.
6- در این شب تاریک راه رسیدن به هدف را گم کرده ام. ای استاد عرفان که چون ستاره ی راهنما هستی از گوشه ای بیرون بیا و مرا هدایت کن.
7- از هر سو که رفتم فقط ترسم بیشتر شد. از رفتن در این راه بی پایان عاشقی و این بیابان عشق بپرهیزید.
8- ای خورشید زیبا رویان! دلم پر از اضطراب است. یک لحظه مرا در پناه توجه و لطفت بگیر.
9- پایان این راه عاشقی را که در همین آغاز هزاران منزل دارد نمی توان تصور کرد.
10- گرچه آبرویم را بردی به جای دیگری روی نمی آورم. زیرا ستم دوست از رعایت مدعی دروغین دوستی بهتر است.
11- حتی اگر مثل حافظ قرآن را با چهارده روایت از حفظ بخوانی باز عشق است که به فریاد تو می رسد.
اشارت صبح :
1- برق آسمان در مقایسه با آتش اشتیاق من مثل جرقه ای ناچیز است و شعله ی آتــــــــــش در مقایسه با آتش اشتیاقم مانند کودک
نی سواری در مقایسه با سوارکاری واقعی است. ( بسیار ناچیز است.)
2- آرزوهای قدرت وثروت دنیا و آخرت در مقابل آرزومندی من مثل مقایسه ی یک ذره غبار با یک مشت خاک است.( بسیار ناچیز است. )
3- گل سرخ و لاله به دلیل خمیازه کشیدن ( شکفتن ) زخمی ( پرپر ) می شوند. خوشی های این جهان جز خماری زودگذر نیست.
4- به این زیبایی قرضی ات که خداوند آن را موقتاً به تو بخشیده افتخار مکن. ما انسانها فقط مثل آینه دارانی هستیم که زیبایی خداوند را نشان می دهیم و خود ناپایداریم.پس به خود و زیبایی هایمان نباید افتخار کنیم.
5- صبح در حالی که می رود به اشاره به ما می گوید که گلستان دنیا جز خنده ای تصـــــــنعی نیست.
6- ما چون دردریای توهم خود اسیریم تصور می کنیم که به عمق و حقیقت هســـــــــتی دست یافته ایم در حالی که هنوز به ساحلی بیشتر نرسیده ایم.(آگاهی های ما کم عمق است.)
7- ای انسان! من و تو نباید از هم غافل باشیم. ما نیز در این دنیا فرصت زیادی برای زندگی نداریم.
8- ای بیدل! انسان های کوتاه همت به عزت و مقام دنیا بسیار افتخار می کنند در حالی که این افتخار در واقع ننگ است.
مجنون و عیب جو :
1- روزی شخص عیب جویی به مجنون گفت: معشوقی زیباتر از لیلی پیدا کن.
2- زیرا اگرچه لیلی در نظر تو مثل حوری بهشت زیباست هر جزئی از زیبایی اش نقصی دارد.
3-مجنون از سخن عیب جو خشمگین شد ولی در میان همان خشم و ناراحتی خندید وگفت:
4- اگر لیلی را از چشم مجنون ببینی ( با دیدگاه عاشقانه به لیلی بنگری.) جز خوبی و زیبایی در او نمی بینی.
5- تو که ظاهربین هستی و فقط به ظاهر زلف و چهره ی لیلی نگاه می کنی کیفیت زیبایی او را درک نخواهی کرد.
6- تو قد لیلی را می بینی در حالی که مجنون تجلی با ناز رفتنش را تماشا می کند. تو به چشم لیلی نگاه می کنی اما مجنون نگاه چشمک زن او را می نگرد.
7- تو موی لیلی را می بینی ولی مجنون پیچ و تاب زیبای گیسویش را تماشا می کند. تو به ابرویش نگاه می کنی اما مجنون اشارات و رمزهایی را که لیلی به ابرو می نماید تماشا می کند.
8- دل مجنون از خنده های شیرین لیلی خون شده است اما تو به ظاهر لب و دندانش نگاه می کنی که چه شکلی است؟
9- کسی که تو او را لیلی نامیده ای همان لیلی نیست که آرامش و قرار را از دل من ربوده است.
قلب مادر :
1- معشوقه به عاشق پیغام داد که مادر تو با من جنگ و دعوا می کند.
2-هر جا، همین که از دور مرا می بیند اخم و بد اخلاقی می کند و چین به ابرو می اندازد.
3- با نگاه خشم آلود خود به دل نازک من تیر می زند.
4- همان گونه که سنگ را از دهانه ی قلاب سنگ پرت می کنند مرا از در خانه دور می کند.
5- تا زمانی که مادر بی رحم تو زنده است شیرینی های زندگی به کام من و تو تلخ است.
6- تا دل مادرت را به خون نکشی من با تو صمیمی و یکدل نمی شوم.
7- اگر می خواهی به وصال من برسی باید همین لحظه بدون ترس و توقف،
8- روی و سینه ی تنگ او را پاره کنی و دلش را از سینه ی تنگش بیرون بیاوری.
9-آن دل را در حالی که هنوز گرم و به خون آغشته است نزد من آوری تا از دل همچون آینه ی من زنگار دشمنی و کدورت را پاک کند.
10- عاشق نادان بی فرهنگ عاشق نه بلکه آن شخص بدکار و گناهکار و ننگین،
11- احترام به مادر را فراموش کرد و در حالی که از نوشیدن شراب مست و از کشیدن حشیش دیوانه بود،
12-رفت و مادر خود را بر روی زمین انداخت سینه اش را پاره کرد و دلش را بیرون کشید و به دست گرفت.
13- در حالی که قلب مادر مثل نارنج در دستش بود به سمت خانه ی معشوق حرکت کرد.
14-اتفاقاً دم در به زمین خورد و آرنج دستش کمی زخمی شد.
15- آن دل گرمی که هنوز جان داشت و می تپید از دست آن جوان بی فرهنگ به زمین افتاد.
16- جوان وقتی که دوباره برخاست وقصد برداشتن دل را کرد،
17- شنید که از آن دل به خون آغشته این صدا آهسته به گوش می رسد:
18-آه دست پسرم خراشیده شد. وای پای پسرم به سنگ خورد.
کیش مهر :
1- بارها گفته ام و باز می گویم که آیین من مهر و محبت نسبت به معشوق است.
2- در آیین عشق و محبت مستی عارفانه ستوده است وغیر عاشقان از این گروه خارج اند.
3- عاشقان واقعی توجهی به شادی و آسایش و خوردن و خوابیدن ندارند.
4- در کوی عاشقان بین دل و کامیابی های دنیایی مانع ایجاد کرده اند.(عاشقان باید به کامیابی های دنیایی بی توجه باشند تا به معشوق برسند.)
5- چه عاشقانی که همچون فرهاد در کوه ها مرده اند و چه عارفانی که چون حلاج به دار آویخته شده اند.
6- جهان جز دلی عاشق و محبت نسبت به معشوق هیچ چیز به جز خیالات و غرور ابلهانه ندارد.
7- اما جوانمردان و پارسایان عاشق هیچ گاه به مادیات توجهی نمی کنند.
8- عارفان و عاشقان بزرگ که آزاده هستند وابستگی های مادی را از خود دور می کنند.
9- چه گل های رنگارنگی که کنار جویبارها شکفته شده اند و پرپر گشته اند و رفته اند.
10- در فصل بهار که آسمان در گلزار با بارش باران گویی بر عروس شاباش می ریزد،
11- سبزه در دشت و صحرا می روید و گل سرخ در گلزارها می شکفد،
12- و بوته ی گل سرخ کنار جویبار در آب همچون آینه چهره اش را می آراید،
13- شاخه ی گل سرخ در آغوش گل نیلوفر می رود و گل های انار با ناز فراوان می رقصند،
14- باد بامدادی (نسیم سحر) سبب شکفتن غنچه می شود و بلبل آوازهای دل نشین می خواند،
15-به یاد ابروی خمیده و کمانی زیبارویان در مجلس عاشقان و عارفان سرمست شراب عشق الهی را بنوش. از بیت دهم تا پایان بیت پانزدهم موقوف المعانی هستند.
16- با نوشیدن شراب عشق و معرفت مشکلات و رازهای جهان را حل کن(بگشا) زیرا شراب عشق مشکلات را آسان می کند. شود آسان زعشق کاری چند - که بود نزد عقل بس دشوار
17- دنیا چون افسون و افسانه غیر واقعی و بیهوده است زیرا حتی به قدرتمندانی چون خشایار نیز وفادار نماند و او را نیز فریب داد و کشت.
18- از دنیا فریب مخور و آگاه باش که در کنار زیبایی های ظاهریش سختی ها و مشکلات و بلاهای بسیار نهفته است.
19- یوسته شراب عشق الهی را در مجلس عاشقان و عارفان سرمست بنوش و از این مستی گرم و پر نشاط باش.بگذار غیر عاشقان بر تو خرده بگیرند.( توجهی به نظر آنان نکن).
رنج بی حساب :
1- ما را در این درد و رنج فراوانی که داریم با قلبی پر اندوه وسینه ای پر از غم به حال خود رها کنید.
2- عمـــــری را در غم دوری چهره ی دوست گذراندم و اکنــــون مثل پرنده ای که در آتش باشد یا ماهی ای که بیرون از آب مانده باشد از دوری معشوق بی تابم.
3- از این رنج زیستن حتی یک حال عارفانه نصیبم نشد و اکنون پیری پس از جوانی در حالی رسید که غرق در کارهای باطل و بی فایده بودم.
4- ای عزیز من! در زمان جوانی آگاه و هشیار باش زیرا در پیری جز خوردن و خوابیدن کار مفیدی از تو ساخته نیست.
5- این اشخاص نادانی که ادعای هدایت مردم را دارند در زیر ظاهر مقدس و فریبنده شان جز غرور و خود خواهی چیزی نمی بینی.
6- ما همان گونه که با رنگ کردن موهای سپیدمان پیری خود را پنهان می کنیم عیب و نقص های خود و کمال و خوبی های دیگران را نیز مخفی نگه می داریم.
7- ای شاعر! سخن نگو و دفتر شعر بی فایده ات را پاره کن تا کی سخنان بی فایــــــــده و نادرست می گویی.
رباعی و دوبیتی دیروز :
1- هر سبزه ای که در کنار جویباری روییده است شبیه مویی است که در کنار لب انسان خوب و خوش اخلاقی روییده باشد.
2- مواظب باش که به قصد خواری و حقارت بر سر سبزه پا نگذاری زیرا آن سبزه از خاک مزار انسان زیبارویی روییده است.
1- آرزو می کنم که دل اشخاص بی وفا پر از غم و اندوه آزار دهنده ی دنیا شود. خدایا هر کس که وفادار نیست بمیرد. ( غم : اندوه دنیاست و منفی است.)
2- دیدی که هیچ کس جز غم عشق یادی از من نکرد. هزار آفرین بر غم عشق باد. ( غم : غم عشق است و مثبت است.)
1-كاري نكن كه برايت مشكل ايجاد شود و دنياي به اين گستردگي براي تو تنگ شود . ( زندگيت سخت شود. )
2- در فرداي قيامت كه فرشتگان نامه ي اعمال انسانها را مي خوانند، تو از خوانده شدن نامه ات ننگ داشته باشي.
رباعي و دوبيتي امروز :
1-هنگام سحر بر شاخه ي درختي در باغ پرنده ي آوازخواني چه زيبا مي گفت:
2-هرچه كه در دل داري بگو چه سرودي باشد چه ناله و آه و زاري اي.
***
1-اي دل من بيا پرواز كنيم و از اينجا برويم و راه هدفي ديگر را در پيش بگيريم.
2- بيا تا خدا را كه گم كرده ي قديمي ماست از شهيد سراغ بگيريم.
***
1-اي شهيد پيش از تو هيچ كس مانند تو راه پاك باختن را در پيش نگرفت و با زخم گلوله،نشانه ي سرافرازي را دريافت نكرد.
2-اي دلاور قبل از اين هيچ كس مانند تو اين گونه عجيب آبرو و اعتبار مرگ را از بين نبرده است.( تو از مرگ نترسيدي.)
پرورده گویی :
1-اگر مثل کوه گوشه نشینی کنی , بسیار شکوهمند و والا خواهی شد.
2-ای انسان نادان سکوت کن زیرا در فردای قیامت بی زبان از نظر گفتار بازخواست نخواهد شد.
3-اشخاص دانا و رازدان مثل صدف فقط برای گفتن حرفهای ارزشمند دهان می گشایند.
4-انسان پرحرف نصیحت ناپذیر است و نصیحت فقط در انسانهای ساکت اثر می کند.
5-وقتی که می خواهی پشت سر هم حرف بزنی, حتماً نمی خواهی سخن دیگری را گوش کنی.
6-نباید نسنجیده سخن گفت همان طور که اندازه نگرفته نباید پارچه را برید.
7-اشخاصی که در خوب و بد آن چه که می خواهند بگویند درنگ می کنند و می اندیشند, از بیهوده گویان حاضرجواب بهترند.
8-سخن گفتن برای انسان یکی از نشانه های کمال است. تو خودت را با گفتن سخنان نامناسب ناقص مکن. ( بیت به خاصیت دوگانه ی سخن اشاره دارد.)
9-شخص کم حرف را هیچ وقت شرمنده نمی بینی . کمی مشک بهتر از مقدار زیادی گل است.
10-از شخص نادانی که به اندازه ی ده نفر سخن می گوید بپرهیز.مثل دانایان یک سخن بگو و حساب شده حرف بزن.
11-سخنان بسیاری گفتی و همه اش اشتباه است. اگر دانا هستی یک سخن بگو و درست بگو.
12-انسان نباید چیزی را پنهانی بگوید که اگر آشکار شد شرمنده شود.
13-کنار دیوار زیاد پشت سرگویی نکن. شاید پشت دیوار کسی برای شنیدن باشد.
14-راز در درون دل تو زندانی است. مواظب باش تا در دلت را باز نبیند.
15-انسان دانا به این دلیل ساکت است که می بیند شمع به دلیل زبان آوری سوخته است.
در ذکر حسین بن منصور (رحمه الله علیه)
آن کشته راه حق آن دلاور بیشه عرفان و حقیقت جویی ، آن دلیر مرد راستگو آن فرو رفته در دریای پرموج عشق ، حسین بن منصور حلاج بود که رحمت خداوند بر او باشد – کاری که او کرد، کار عجیبی بود و واقعه های کمیاب و عجیبی داشت که ویه او بود ، زیرا هم به اوج و نهایت سوختن در عشق حق و شوق رسیدن به حق را داشت و هم از سختی و شدت شعله های آتش هجران و دوری از حق در تب و تاب بود – از عشق حق مست و بی قرارا و سرگشته در روزگار شده بود و در این راه، عاشق راستگو و پاکباخته و از جان گذشته بود و برای مبارزه با نفس سعی و تلاش بسیار کرد و به خود سختی بسیار داد تا نفس را سرکوب کند وکارهای شگفت و خارق العاده بسیار داشت. در طلب حق و حصول کمال همت و اراده ای بلند داشت و بلند مرتبه بود – و او در زمینه عرفان و شناخت حقیقت و اسرار حق و معانی مختلف ، کتاب های بسیاری با بیانی دشوار و پیچیده و کلماتی مشکل نوشته است – خوش صحبت بود کلامش شیوا و جذاب و رسا بود و هیچ کس چنین کلام و بیانی نداشت و در راه حق ، حالت های عارفانه و بینش و ادراک و هوشیاری داشت که هیچ کس نداشت – بیشتر بزرگان و پیران صوفیه کارهای او را انکار کردند و گفتند که در راه تصوف قدمی بر نداشته . فقط ابو عبدالله خفیف و شبلی و ابوالقاسم قشیری که خداوند برآنها رحمت کند، او را تایید کردند، چنانکه استاد ابوالقاسم قشیری درباره او چنین گفت که : اگر حلاج در پیشگاه حق مورد قبول و پذیرش قرار گیرد ، انکار و مخالفت مردم او را رد نمی کند، تاثیری در حال او ندارد و اگر از درگاه حق رانده شده باشد ، قبول و تایید خلق ارزشی ندارد و در نزد حق مقبول نیست.
پیوسته در حال سختی دادن به نفس و عبادت کردن حق وبیان شناخت یگانگی حق بود و هنگامی که سخن معروف خود یعنی انا الحق راگفت، در لباس اهل علم و مصلحت و در میان گروه اهل شریعت و سنت بود – اما عده ای از مشایخ به خاطر شریعت و مدهب و دین او را راندند و علت ناخشنودی بزرگان صوفیه از حلاج این بود که او را در حالت شکر و سرمستی عارفانه اسرار عرفان را فاش می کرد . چنین شد که او نخست به خدمت سهل بن عبدالله شوشتر آمد و دو سال در خدمت و مریدی او بود. سپس تصمیم گرفت به بغداد سفر کند و این نخستین سفر او بود که در آن هنگام هیجده سال داشت – سپس از بغداد به بصره رفت و با عمروبن عثمانی مکی ملاقات کرد ، هیجده ماه در محضر درس و صحبت عمروبن عثمان بود در این هنگام ابویعقوب اقطع دختر خود را به عقد همسری او درآورد 0 آن گاه عمروبن عثمان از او آزرده شد و رنجیده و در نتیجه حسین از بصره به بغداد بازگشت و به پیش جنید رفت جنید به او گفت که در گوشه خلوتی به گوشه نشینی بپردازد. مدتی هم در هم صحبتی و شاگردی او بود تا این که تصمیم گرفت به سفر حج برود .یک سال در حجاز گوشه نشینی اختیار کرد ، سپس دوباره به بغداد بازگشت – حسین با گروهی از صوفیان به پیش جنید رفت ومسایل و سئوال هایی از او پرسید ولی جنید پاسخ او را نداد و گفت: تو هنوز جوانی ، زود است که در این باره صحبت کنی و خود را به کشتن دهی و سرت بر بالای چوب دار برود – حسین گفت: « روزی که من بر سر چوبه دار بروم تو خرقه تصوف از تن در خواهی آورد لباس اهل ظاهر و شریعت خواهی پوشید(دورویی و نفاق خواهی کرد)
نقل کردند که آن روز پیشوایان دین فتوا دادند که حسین را باید کشت ، جنید خرقه درویشی به تن کرده بود و فتوا نمی نوشت خلیفه دستور داده بود که « فتوای جنید لازم است» چنین شد که جنید لباس عالمان پوشید عمامه برسرنهاد و جبّه بر تن کرد، وبه مدرسه رفت و در جواب حکم نوشت که « ما به ظاهر حکم می کنیم» یعنی در ظاهر امر با توجه به احکام شریعت باید کشته شود و حکم بر ظاهر است .اما باطن امر را خدا می داند.
پس چون حسین جواب مسایل را از جنید نشنید دگرگون شد و بدون اجازه او به شوشتر رفت و یک سال در آنجا بود او در ژیش مردم بسیار معروف شد ولی او به سخنان مردم ظاهر بین هیچ اعتنا نمی کرد تا این که به او حسادت کردند، عمروبن عثمان درباره او نامه هایی نوشت و به خوزستان فرستاد و کارها و احوال حسین را در نظر آنان زشت جلوه داد و حسین نیز دلگیر شد .از آنجا روی گرداند و لباس صوفیانه را از تن بیرون کرد ولباس مردم عامی را پوشید و با مردم هم نشین شد اما با این کار تغییری در حالت و رفتار او پیدا نشد. حسین پنج سال ناپدید شد و در طول این مدت چیزی در خراسان و سرزمین ماوراءالنهر بود و چندی در سیستان بود .بعد از پنج سال دوباره به اهواز بازگشت و برای اهالی آنجا سخنرانی کرد و مورد قبول خاص و عام قرار گرفت و از اسرار حق و عرفان برای خلق سخن می گفت و مردم به او لقب حلاج الاسرار یعنی گشاینده رازها دادند. سپس خرقه درویشی پوشید و قصد زیارت خانه خدا را کرد در این سفر مریدان خرقه پوش زیادی با او بودند. وقتی به مکه رسید ابو یعقوب نهر جوری به او نسبت سحر و جادوگری داد . پس از آنجا به بصره آمد و از بصره دوباره به اهواز برگشت .سپس گفت: « به سرزمین های شرک می روم تا مردم را به خداپرستی دعوت کنم » سپس عازم هندوستان شد و از آنجا به ماوراءالنهر آمد ، پس از آن به ولایت چین بزرگ رفت و خلق را به خداپرستی دعوت کرد و کتابهایی برای آنها نوشت.
چنین نقل کرده اند که روزی حلاج به شبلی گفت: « ای ابابکر ! مرا یاری کن یا برایم دعا کن که من تصمیم گرفته ام دست به کار بزرگ و خطیر بزنم .قدم در راهی نهاده ام و مشتاق انجام چنان کاری هستم که پایان آن مرگ و کشته شدن است .» هنگامی که مردم در کار عجیب حیران شدند ، مخالف و منکر بی حد و حساب و موافق و تایید کننده بسیار پیدا شد . وقتی کارهای عجیب و خارق العاده را دیدند خبر چینان سخن چینی کردند و سخنان او را به گوش خلیفه رساندند و همگی بر کشتن او اتفاق نظر کردند زیرا او می گفت: «انا الحق» یعنی من حق هستم. پس به خاطر این حرف حسین را بردند تا بکشند .صد هزار آدم جمع شده بودند و او برروی همه چشم می گرداند و می گفت: «حق ، حق من حق هستم.»
چنین نقل کرده اند که آن روز درویشی از میان جمع از او پرسید که « عشق چیست» به حلاج گفت: « عشق آن است که امروز می بینی و فردا و پس فردا خواهی دید» آن روز او را بر سر دار بردند، کشتند. فردای آن روز جسدش را سوزاندند و پس فردای آن خاکسترش را بر باد دادند. یعنی عشق ، مردن و سوختن و فنا شدن است.
وقتی در دروازه باب الطاق او را به زیر ایوان سرپوشیده بردند، او پای بر نردبان نهاد تا از ایوان بالا برود مردم از او پرسیدند « چه حالی داری؟ » گفت: گویی به معراج می روم معراج مردان حق بر بالای دار است. دست ها را بلند کرد و رو به قبله به مناجات ایستاد و دعا کرد و آنچه می خواست از خدا خواست. سپس بر بالای دار رفت . گروه شاگردان او گفتند . درباره ما که پیرو تو هستیم و درباره آنان که تو را انکار می کنند و می خواهند تو را سنگباران کنند چه می گویی؟
جلاج گفت: « منکران دو برابر شما پاداش دارند. زیرا شما فقط از روی خوش گمانی به من ارادت دارید و تقلید می کنید در حایل که آنان از هیبت اعتقاد به خدای یکتا و از هیبت دین و شریعت در جنب و جوش هستند و در شریعت ایمان به خدای یکتا از اصول دین است در حالی که حسن ظن از فروع دین است.
پس مردم شروع به سنگسار کردن حلاج کردند. شبلی هم برای همراهی دیگران گلی به سوی او انداخت ؛ حسین از سردرد آهی کشید ، گفتند : از این همه سنگی که به تو زدند هیچ دم نیاوردی ، چرا با این گل آه و ناله کردی؟ این کار چه رازی دارد؟ حسین گفت: کستنی که نمی دانند و سنگ می زنند قابل بخشش هستند .آن کار برایم سخت است که شبلی راز انا الحق گفتن مرا می داند و نباید با غافلان همراهی کند .سپس دست های او را از تن جدا کردند و او خندید گفتند: برای چه می خندی؟ گفت: بریدن دست های آدم دست بسته آسان است ، مرد کسی است که دست هوای نفس را کوتاه کند که همت بلند انسان را به پستی می کشاند. سپس پاهایش را بریدند . او تبسمی کرد و گفت: با این پای جسمانی بر روی زمین خاکی سفر می کردم اما پای دیگری دارم که پای روح و جان است و با آن هر دو عالم را زیر پا می گذارم .اگر مرد هستید آن پا را جدا کنید. ولی نمی توانید. سپس دو دست بریده خون آلودش را به صورتش مالید و چهره و بازوانش را خون آلود کرد. گفتند: چرا چنین کردی؟ گفت از آنجا که خون زیادی از من رفته است ، می دانم که رویم زرد شده است . می ترسم شما خیال کنید که از بیم و هراس مرگ چهره ام زرد شده است از این روی خونم را به چهره مالیدم تا در نظر شما ظاهربینان سرخ روی باشم، زیرا آرایش مردان حق خون آنان است
مست و هشیار :
1-مامور اجرای احکام دینی مستی را در راه دید و یقه اش را گرفت. مست گفت: ای دوست عزیز این که گرفته ای پیراهن است نه افسار.
2-گفت: تو مست هستی و به همین سبب نامتعادل راه می روی. مست پاسخ داد تقصیر راه رفتن من نیـست, راه ناهموار است.( اجتماع نابسامان است.)
3-گفت باید تو را تا خانه ی قاضی ببرم. مست گفت برو صبح بیا زیرا نیمه شب قاضی خوابیده است.
4- گفت خانه ی فرمانروا نزدیک است . به آنجا برویم. گفت از کجا معلوم است که فرمانروا در میخانه نباشد.
5-گفت در مسجد بخواب تا به نگهبان خبر دهم. مست گفت مسجد محل خوابیدن شخص بدکار نیست.
6-گفت مخفیانه پولی به من بده و خود را نجات بده. مست گفت کار دین با رشوه دادن درست نمی شود.
7-گفت به عنوان جریمه لباست را از تو می گیرم.گفت لباسم پوسیده است و جز تار و پود سستی از آن نمانده است.
8-گفت هشیاروآگاه نیستی که کلاه از سرت افتاده است.گفت باید انسان عاقل باشد بی کلاهی ننگ نیست. (عقل باید در سر باشد نه کلاه بر سر. )
9-گفت زیاد شراب نوشیده ای بدان سبب است که این گونه مست شده ای. مست گفت ای شخص بیهوده گو کم یا زیاد خوردن شراب مهم نیست. ( مهم نفی نفس شراب خواری است. )
10-گفت شخص هشیار باید مست را هشتاد تازیانه بزند. مست گفت اگر می توانی هشیاری بیار زیرا کسی در این شهر هشیار و آگاه
پایان ترم 1
زبان و ادبيات فارسي ترم دوم
گویی بط سفید :
1- قمری خاکستری رنگ شروع به آواز خواندن کرد وسیاهی گوش کبک به شکلی است که گویی در سوراخ گوش خود مشک ریخته است.
2- بلبل ها و قمری های دوست داشتنی شاد و آواز خوان هستند.سیاهی درون لاله مثل مشک است و زنبور عسل شهد در دهان دارد.
3- سوسن بوی خوش دارد و بوته ی گل سرخ شکوفا شده است و باآمدن اردیبهشت زین مثل بهشت جاودان زیبا شده است.
4- مرغ حق خود را از شاخه ی درخت آویخته است و سیاهی بال زاغ به گونه ای است که انگار بر بالهایش غالیه مالیده است.
5- ابر بهاری از دور می آید و ابر چون اسب سیاهی است که از سمش مروارید ارزشمند(باران)ریخته است.
7- مرغابی سفیدآنقدر تمیز است که گویی لباسش را با صابون شسته است و سرخی پای کبک به شکلی است که انگار پایش را در کاسه ی خون فرو برده است.
8- بلبل بر شاخه های پر طراوت گل سرخ به نغمه خوانی مشغول استودر بهارسبزه در صحرا روییده است.
9- لاله در کنار جویبارشکفته است. چادر سبزه،سبز رنگ و چادر لاله سرخ آتشین است.
دماوندیه :
1- ای دماوند که همچون دیو سپیدی اسیر و بی حرکت هستی.ای گنبد بلند آسمان!
2- چون سربازی کلاهخودی از نقره (برف)بر سر گذاشته ای و کمربندی آهنین (سنگهای میانه کوه)به کمر بسته ای.
3- برای این که مردم چهره ات را نبینند روی زیبایت را در ÷شت ابر ÷نهان کرده ای.(بسیار بلندی)
4- برای این که از هم صحبتی با انسان های حیوان صفت و این مردم نامبارک شیطان صفت نجات یابی،
5- با خورشید پیمان دوستی بسته ای و با سیاره ی مشتری ،هم پیمان شده ای. ( بسیار بلندی)
6- وقتی که زمین از ستم آسمان این چنین خفه و ساکت و معلق شد،
7- از خشم و عصبانیت مشتی بر آسمان زد. ای دماوند تو همان مشت هستی.
8- تو مشت درشت روزگارهستی که از گذشت قرنهای طولانی به میراث مانده ای.
9- ای مشت زمین!(دماوند)به آسمان برو و چند ضربه به آن بزن .(ناخر سندی شاعر از تقدیر )
10- نه نه تو مشت روزگار نیستی.ای کوه من از سخنی که گفتم راضی نیستم .
11- تو قلب یخ زده و غمگین زمین هستی که مدتی است از درد ورم کرده ای .
12- برای اینکه درد ورم تسکین یابد بر روی آن کافور( برف ) مالیده اند .
13- ای دل روزگار (دماوند)منفجر شو!وآن آتش خشم درونت را پنهان شده مپسند.
14- ساکت مباش . سخن بگو افسرده و غمگین مباش .شادمانه بخند.
15- خشم درونت رامخفی نکن و از این شاعر جان سوخته نصیحتی را بپذیر.
16- اگر آتش خشم درونت را پنهان نگه داری به جان تو قسم که جانت را می سوزاند.
17- آسمان شیطان صفت نیرنگ باز بر دهان عمیق تو بندی محکم بسته است .
18- حتی اگر مرا بکشند من بند دهانت را باز می کنم. (به تو آزادی بیان می دهم. )
19- از خشم درونم برقی بیرون می فرستم که دهان بند تو را بسوزاند .
20- من این کار رامی کنم و امیدوارم که این کار در نظر تو خوشایند باشد.
21- تو آزاد شوی و مثل دیوی که از زندان نجات یافته باشد فریاد بکشی.
22- فریاد تو در سراسر ایران حرکت و بیداری ایجاد می کند.
23- و از برق دهانه ی آتشفشانت به همه جای ایران روشنی برسد.
24- ای مادر پیر ! دماوند ! این نصیحت فرزند بد بخت خود (شاعر) راگوش کن .
25- آن روسری سفید که نماد عجز و ناتوانی است از سر بردار و بر تختی کبود که نشان شوکت و قدرت است بنشین.
26- مثل اژدهای سمی و شیر قدرتمند خشمگین فریاد کن.
27- این حکومت ظالمانه را که بر ریا و دورویی بنا شده است ریشه کن و نابود کن.
28- بنای این حکومت را از پایه خراب کن زیرا باید ظلم را ریشه کن و نابود کرد .
29- انتقام انسانهای دانا و عاقل را از این حاکمان بی عقل و پست بگیر .
افسانه ی عاشقی :
1- حکایت کرده اند که واعظی سخنران که در سخنرانی احاطه ی کاملی داشت،
2- از عشق نکاتی را بیان می کر د و در مورد عاشقی سخن می گفت .
3- شخصی که خرش را گم کرده بوداز آنجا می گذشت و واعظ را از گم شدن خر خود با خبر کرد.
4- واعظ صدا زد که امروز چه کسی در این جمع حاضر است که عاشق نبوده است.
5- نه رنج عشق عرفانی را تجربه کرده و نه ستم زیبا رویان زمینی را تحمل کرده است.
6- مرد ساده دلی که هیچ گونه عشقی را تجربه نکرده بود از جا بلند شد و گفت :
7- ای واعظی که مورد ستایش مردم روزگار هستی !آن کسی که هیچ بهره ای از عشق نبرده است منم.
8- واعظ شخص خر گم کرده را صدا زد و گفت ای دوست این خر توست افسارش را بیاور0
شکوفه ی اشک :
1- نسبت به من وفا داری نکردی و به من ستم کردی و پیمان دوستی ام را شکستی اما به تو وفادار بودم و ستم نکردم و پیمان دوستیت را
نشکستم و از تو نبریدم .
2- اگر از مردم سرزنش شنیدم وپشیمانی کشیدم همه اش به خاطر تو بود.
3- من مثل شکوفه ی اشکی هستم که هر شب در آرزوی تو با ناله از چشم چکیدم و با شکوه به چهره دویدم
4- بهره ی من از تمامی شادی های عالم غم و اندوه شد چون از همه چیز عالم عشق و محبت تو را انتخاب کردم.
5- تو مثل شمع بودی امافقط به روز سخت و سیاه من خندیدی ومثل بخت بودی اما از سپیدی ات فقط موی سرم بهره گرفته.
6- جز وفا وعنایت تو در دنیا همه پشیمانی ها و سرزنش ها به من رسید.
7- چاره ای از تو نداشتم چنین که بار سنگین غم دلم را با شکوه گرفتم وبا ناله به دوش کشیدم. (تحمل کردم)
8- جوانی ام با سرعت طی می شد ومن مثل گرد به دنبالش می رفتم اما به آن نمی رسیدم . (بهره ای از جوانی ام نبردم)
9- گاه چون اشک به روی بخت از دیده چکیدم وگاهی مثل رنگ از چهره ی عمر در روزگار پریدم.
10- تو نسبت به من وفاداری نکردی و با من به سر نبردی ولی من وفادار بودم. ای روشنایی امید من پایداری پیمان عشق مرادیدی.
پیش از تو :
1- ای امام قبل از تو مردم متحد نبودند و حکومت استبدادی مانده بود و آزادی از راه نمی رسید.
2- دسته های مردم در ایران قبل از انقلاب بسیار بودند اما افسوس جرات اتحاد نداشتند.
3- در ایران قبل از انقلاب که چون کویر سوخته و بی بهار بود حتی علف نمی توانست زیبا شود.
4- بهار آزادی در عمق زمین پنهان بود اما بدون تو مقدمات آشکار شدنش فراهم نبود .
5- دل های مردم اگر چه صاف بود ولی مردم از ترس ظلم و ستم با هم صمیمی نمی شدند .
6- عشق مثل عقده ای در بغض پنهان بود و این عقیده انگار تصمیم نداشت که هیچگاه گشوده شود.
به نام خدا