خوانش شعر

       فهم درست وكامل يك سروده ي هنري ، براي نفوذبه لايه هاي دروني آن ،به دقت ومهارت ويژه نياز دارد.درشعر معاصر ايران ، به دليل تفاوتهاي آن با شعر گذشته ، اهميت اين دقت ومهارت بيشتر مي شود .درنوشته ي زير به گونه اي موشكافانه ، شيوه ي خواندن حرفه اي شعر پيشنهاد شده است ، تا عمل دريافت شعر به راحتي صورت پذيرد . 

      نخست خوب است كه شعر موردنظر را چند بار بخوانيم ، زيرا شعر خوب معناي كاملش را در يكبار خواندن تسليم ما نمي كند ، وشعر اگر شعر برجسته اي باشد ، ودرشمار آثار هنري آورده شود ، درك ودريافت آن به بررسيهاي طولا ني ومكرر نياز دارد. كمتر هنر دوستي پيدامي شود كه فقط يكبار به يك قطعه موسيقي گوش بدهد وبعد آن را بگذارد كنار وفراموش كند ، يابه يك پرده ي با ارزش نقاشي فقط يكبارنگاه كند وآن را كنار بگذارد .شعر شيبه روزنامه نيست كه عادتا با شتاب آن را مي خوانند وبعد مي دهندش به بقال سرگذر .شعر به پرده ي نقاشي مي ماند كه بايد آن را به ديوار دل آويخت .

     بحث درحاشيه ي هر شعر هنگامي آغاز مي شود كه دست كم سه بار شعر مورد نظر را خوانده باشيم ،به اين صورت كه بار اول خاموش وبي صدا به آن نگاه مي كنيم ، توي دلمان آن را مي خوانيم .بار دوم آن را زير لب زير زمزمه مي كنيم ، درواقع آن را مزمزه مي كنيم ، وبار سوم با صداي بلند مي خوانيم . سپس شروع مي كنيم به لمس او وحضورش را در كنارمان حس مي كنيم .اورا به ديگران معرفي مي كنيم ،برايشان مي خوانيم وآنگاه تعمق وتفكر درشعر را با پرسشها وپاسخهايمان آغاز مي كنيم .شايد اين وضع روزي ، هفته اي ، گاهي ماهي ، واي بسا سالها وحتي تمام عمررا نيز دربرگيرد .اينجاست كه ازشاديهاي  خواندن )) سرشارمي شويم .

     هرچه بيشتر شعري رابخوانيم طرح كلي وروشن تري ازآن دستگيرمان خواهدشد وبه حدوحدود واژه ها ولحن وآهنگ ، وتركيبهاي چشمگير آن وچيزهاي ريزودرشت ديگري پي خواهيم برد.

    3.آنگاه كه شعر رابلند مي خوانيم بهتر است آن راچنان بخوانيم كه آواژه هايش (آوا+واژه) را درگوش جان بشنويم .شعر را بايد شنيد ، زيرا كه معاني ازراه آواها واصوات نيز برما آشكار مي شود .

     شايد مقايسه ي چگونگي خوانش شعر وخواندن روزنامه مفيد باشد .روزنامه خوان تا مي تواند روزنامه راتندمي خواند، اما شعر رابايد تامي توانيم آهسته بخوانيم .جاي كه نشود آن رابلند خواند، زيرلب مي خوانيم واژگان رابايد بازبان ودهانمان شكل دهيم .گويي آن رابيان نمي كنيم ، زيرلب خواندن مطالب معمولي عادت بدي است .امااين كار درخواندن شعر عادت خوبي است .

    4.شعر رابلند بخوانيد وبراي ديگران هم بخوانيد به صورتي كه آنها نيز ازآن شعر خوششان بيايد .اگر شعر راباعطوفتي كه لازمه ي آن است بخوانيد ،جان وگوهري كه درآن هست متجلي مي شود.آهسته بخوانيد تا  هر واژه اي روشن ومتمايز برشما جلوه گر شود ، اما روي هجا هاي آن بيش ازحد مكث نكنيد .

     5.گام بعدي ، خوانش گسترده وموشكافانه ي شعر است كه با حس واژگان شعر موردنظر آغاز مي شود ،يعني با احساس تمام ارزشهاي واژگاني وارزشهاي ضمني ودلاتهاي گوناگون آن.

     دراين مرحله اولين مشكل خوانش ، ايجاد يا پديد آمدن يك حس زبان است كه احساس كردن واژه هاست . به اين  نياز داريم كه باشكل آنها ورنگ وطمعشان آشنا شويم .براي اين كاردو راه پيش روي ماست :يكي به كاربردن يك لغتنامه ي خوب ودقيق وديگري خواندن وسيع شعر . هميشه يك فرهنگ خوب لغت دم دست داشته باشيد.

     سعي بي حاصلي است كه بخواهيم شعري رابفهميم بي آنكه معناي چندگانه ي واژگان آن را بدانيم .آگاهي به  معناهاي چند گانه و حتي ريشه  شناسي واژه ها مي تواند راهنماي باارزشي باشد به آنچه آن شعر مي گويد 6پس از اين مقدمات ، لازم است كه راهي به عمق شعر پيدا كنيم .اين مرحله راباپرسشهايي درباره ي شعر مورد نظر آغاز مي كنيم .

    اولين پرسش ، اين است كه چه كسي يا كساني در اين شعر سخن مي گويند.به بيان ديگر، گوينده كه من اورا راوي مي خوانم كيست ودرچه موقعيتي است شناخت او بسيار مهم است .بايد توجه داشت كه مي خواهيم گوينده يا سنخگوي شعر رابشناسيم ، كه اودرواقع صداي شعر است .مي خواهيم اورابشناسيم ،نه شاعر را. ازاين رومادرهيچ شعري ، راوي رالزوما شاعر نمي دانيم ،چرا؟ براي اينكه ارزشهاي دراماتيك هنرشعر ، به اقتضاي موقعيت خاص هرشعر ي ، شيوه هاي گوناگون بياني راعرضه مي دارد ، والا مدام بايدشاعررادرچهره ي اين ياآن كاراكتر بيابيم . جستجوي شاعر درهيئت هرشعر كاري نيست كه لزوما به درك بيشتر وعميق ترما از آن شعر مددي رساند .مي خواهيم كسي راكه درآن شعر معين با خود يا با تو ، ياباما سخن مي گويد بشناسيم ، با شاديها واندوهايش ، باتمام آنچه اوهست درتن ودرجانش ، ودر موضع وموقعيتي كه اوهست وازروزن وودريچه اي كه نگاه مي كند،وچه مي گويد واين همه درخود شعر جسته مي شود ، نه دربيرون ازآن.

     خطا ي بزرگ است اگر خواننده هميشه فرض كند كه گوينده، خود شاعر است .بهتر آن است كه فرض رابراين بگذارد كه گوينده يارواي شعر ، كسي است به جز شاعر .حتي هنگامي كه به نظر ميرسد شاعر مستقيما دارد سخن مي گويد وحديث نفس مي كند، يعني عواطف وانديشه هاي خودرابيان مي كند ، بازدر چنين نمونه ها نيزشاعر معمولا درمقام نماينده ي انسان رفتارمي كند نه چون فردي كه درفلان نشاني ،زندگي مي كند وازاين خوشش مي آيد وازديگري بيزار است . هميشه بايد محتاط بود كه هرچيزي راكه شعر هست با زندگي شاعر پيوند نزنيم .

     7پرسش دوم درباره ي تن (tone)كه زبانشناسان ما براي آن واژه هاي لحن ونواخت وگاهي هم آهنگ رابه كاربرده اند. اينجا به توضيح بيشتر لحن مي پردازيم :لحن همان گرايش وحالت رواي است به سوي درونمايه ي شعر يابه سوي مخاطباتش ياخودش ، رنگ آميزي عاطفي يامعناي عاطفي اثر است ياشيوه ي سرشار كردن شخصيت رواي است درسراسر شعر .ازاين نظر ، مي توان گفت شعري را نخواهيم فهميدمگر دقيقا گرايش ياحالت راوي راكه در آن نمودار مي شود ، حس كنيم .لحن سخن مي تواند رسمي يا صميمانه ،ساده ياپيچيده ،متين يا بازيگوشانه ، گستاخ ورك وپرده در يا پرده پوش مهرآميز ياخشمگين ، نرمخو يا درشتانك ، كج تاب يا خوشخو، ستيزنده يا نوازشگر ، روآورنده يا روگرداننده ، درخيال يا رودرو، عاشق يا كينه ورز ، نگران يابي درد وبي خيال ، خشك وجدي ياطنزآميز باشد ، وبسياري حالات گوناگون ديگر .اماتصميم ديگري درست لحن درشعر به مراتب كاري ظريف تر ودشوارتر از شناخت لحن در زبان گفتار است ، زيرامادرشعر صداي رواي را نداريم كه راهنماي ما باشد . از اين رو، ناگزير بايد براي آن لحن مشخصي بپذيريم وقبول اين لحن است كه دربرداشت ياتعبير ما، يعني تعبير دقيق ودرست ما از بخششهاي گوناگون شعر ، به ادارك معناي كامل آن ياري مي كند ويا تغيير لحن يك شعر معين به برداشتهاي متفاوت مي رسيم وگاهي درك ساختار يك شعر به چگونگي لحن آن ارجاع مي شود .

     8.پرسش مهم سوم اين است : قصداصلي يامحور شعر چيست ؟ شايد قصدونيت شعر ،ونه لزوما قصد ونيت شاعر اين باشد كه برايمان داستاني بگويد ، منش انسان راآشكار كند، تاثرزنده اي ازصنحه اي رااشكار نمايد ، حالي يا عاطفه اي رابيان كند ، ياگونه اي زنده انديشه اي ياگرايشي رابه ما برساند .اين قصد هرچه باشد ، ما خودبايد درباره ي آن تصميم بگيريم ، وآن راتاحد ممكن ازنظرذهني دقيقا تعريف كنيم ، يعني حدوحدودش رابشناسيم . آن موقع است كه مي توانيم كنش ومعناي جزئيات گوناگون شعر رابا ربط دادن آن به اين قصد اصلي كاملا بفهميم .آن موقع است كه مي توانيم شروع كنيم به ارزشيابي آن شعر وتصميم بگيريم كه شعر خوبي است يا نه .ناگفته نماند كه دليل قابل اعتماد ما در قصد ومقصود شعر ، خودشعر است .دلايل بيروني ، وقتي كه وجود داشته باشد ، گرچه غالبا مفيداست گاهي ممكن است گمراه كننده باشد.

      9.خواننده پس آنكه واژگان فردي رادرشعر مورد نظر شناخت ،پي ساختارها والگوهاوهمبستگيها،يادقيق تر بگوييم ،تنيدگيهاي واژه ها مي گردد.اگر بخواهد اين رابطه هاي كلامي رامطالعه كند،بايد رابطه ها يانسبتهاي ارجاع آن كلام رامطا لعه كند (مثلا يافتن مرجعهاي ضماير،يعني پيداكردن نسبت ميان ضماير واسمها وماننداينها )ونيز درباب رابطه ي دستوري واژه ها (مثلا الگوهاي جمله نويسي يا انواع جمله ومسائلي ماننداينها )ولحن ونظامها ياسيستمهاياسازگان (مثل استعاره ها، نمادها ورمزها، اسطوره ها، كنايات وتلميحها، ايماژها،صورتهاي خيال ومانند اينها ). اين رابطه هاي دروني به تدريج فرم ياصورت راآشكار مي كند.وقتي تمام واژه ها وعبارات واستعاره ها وايماژها ونمادها ورمزها ، تك تك وبه طوركلي (يعني ازنظررابطه ي آنهاباكل اثر)،به دقت وموشكافانه بررسي شد،آن متن ياشعر مورد نظر((منطق دروني))خاصي راكه برآن روايي دارد،وبرخي آن را((منطق استعاره ))نيز خوانده اند،آشكارخواهدكرد.وقتي اين منطق دروني بنانهاده شد،خواننده به شناخت فرم كلي اثر بسيار نزديك است.

      10.پيش ازاين گفتم كه دريافت شعر نه يك راه بسته ودرتنگنا بلكه راههاي گوناگون دارد .يك راهش اين است كه ازساختار شعرآغاز كنيم.هر شعر كامل ساختاري يكپارچه ويكه دارد هرچند شايد به آساني به خواننده رو نشان ندهد كه ازوحدتي هم پيكر وزنده (ارگانيك)برخورداراست واين وحدتدرارگانيسم شعر نمودار مي شود.امارسيدن به اين يكپارچگي چگونه ممكن است ؟خواننده بايد حالت آغازين خودراكه دور بودن ازهرگونه رويكرد خاص نقدوتفسير پيش ساخته است حفظ كند وپادردام چاله هاي تفسيرهاي كليشه اي يازوركي نگذارد. اما نبايدگرفتاراين ساده انديشي شد وپنداشت كه خوانش شعر راه وروشي نداردونمي توان دراين زمينه آموخت وتمرين كرد. دريافت عمق هرشعربدون بيداري وتعمق وتامل خواننده درآن شعرخاص امكان پذير نيست .زيرا بي گمان امروزه ديگر شعر هنري تفنني ياصرفا ((صنعت ))نيست اما ازتكنيكهاي عميقي برخورار است .شناخت عملي اين تكنيكها يكي ازشيوه هاي درك شعر است . ناگفته نگذارم كه يك اصل است :خواننده هميشه بايد روحا بيدار وهشيار باشد وآسيب رسانترين انديشه درباب شعر اين است كه خواننده گمان كند كه هدف وغرض ازشعر آرام كردن وتمدد بخشيدن به اعصاب خواننده است ويا بهترين جا براي خواندن شعر لم دادن روي مبل يادارز كشيدن توي رختخواب وگوش دادن به ترنم موسيقي ملايمي است .اين همه رامي شودداشت وشعر خواند به شرط آنكه جان مادرهمان حالتي نباشد كه تن مادرآن است ،يعني رهاوبي خيال نباشد ،به هشياري وبيداري جان نياز است ،كل جان با تمام وجودش بايد درخدمت خوانش شعر باشد .دوستي ازاين حرف من چنين نتيجه گرفت :مي خواهيم شعربخوانيم يامسئله ي رياضي حل كنيم ؟بي گمان اشاره ي اين دوست به همان بيداري وهشياري مطلوب درهنگام حل مسئله ي شايد پيچيده ي رياضي است.ساختار شعر ريشه دارترين ساختار است وقدمت آن نيز شايد از هرساختار رياضي كهن ترباشد.

     ادراك حدواندازه ي آن درآغاز به هشياري وبيداري خواننده نياز دارد وسپس به تخيل وخيال ورزي ،وسرانجام به د ريافت شهودي اوباز مي گردد.خوانش شعر،حل مسئله اي كه مفرداتش تعاريف محدود وهمه پذير ندارند ،مفرداتي سيال كه درفضايي ناشناخته نه فضايي مسطح مي گذرند.

    11.اينجا به ناگزير خواهيم پرسيد كه انتقال شعر به خواننده چگونه صورت مي گيرد ؟به اين تمثيل توجه كنيد .كنش ارتباط كه شعر حاوي آن است دو سويه است .يكسو فرستنده يا ايستگاه فرستنده است كه پيام را مي فرستد وديگري گيرنده اي كه پيام رامي گيرد. كامل شدن ارتباط به دوچيز بستگي دارد :يكي به قدرت وصاف فرستادن پيام ازسوي فرستنده وديگري به حساس بودن وميزان بودن گيرنده ،يعني به اصطلاح كوك بودن وروي خط بودن آن .وقتي كسي شعري رامي خواندوانتقال تجربه اي صورت نمي گيرد ،مي توان گفت يا شعرشعربه دردبخوري نيست ياخواننده آموخته وتربيت يافته نيست .

                                                                                                                             

                                                                                ع. پاشائی (از زخم قلب)